از همه عزیزانی که به من در اه اندازی این وب کمک کردن ممنونم فقط اجبارن چند مدتی به
دلیل شروع شدن امتحانات پایانترم اپ نمیشم عزیزان کوچیک همتون حامد جون
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:56  توسط حامد
|
دلم میخواهد نفس حبس کنم تا فقط تو را نفس کشم باران.......
آن زمان که در روح لحظه به جادوی بی نظیر فراموشی سپرده
می شوی.....آن گاه که عظمت لحظه هایت رو به یک حماقت کودکانه
بی درد می رود.....تمام اینها من بوده ام باران....!!! همان حماقتی که
گفته بودی اگر کودکی باشد.....هرگز اشتباه نبوده است.....من چه بی
اعجاز کودک میشوم.......!!!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:16  توسط حامد
|
گفته بودم چو بياي غم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم از دل برود چون تو بياي
من آن نيستم که ز کمند تو گريزم

چو بدانم که در بند تو خوش تر ز رهايست
يکي درد و يکي درمون پسنده
يکي وصل و يکي هجران پينده
من از درمون و درد و وصل وهجرون
پسندم آنچه را جانون پسنده
عشق و درويشي و انگشت نماي و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدائي
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:2  توسط حامد
|
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان توعاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ
درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي کوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:40  توسط حامد
|
با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه با خبر باش که من
غرق گناهم هر شب...
اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون
زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش

بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش
نیاز داری... واسه همینه که عاشقا دیوونه میشن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:28  توسط حامد
|
به اشتياق اولين دانه برف، به تحمل آخرين برگ پاييز، به گرماي تن
خورشيد و به زيبايي آسمان شب قسم مي خورم كه دوستت دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:9  توسط حامد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:30  توسط حامد
|
سایه دراز لنگر ساعت روی بیابان بی پناه در نوسان بود می آمد و
میرفت...
و من روی شنهای روشن بیابان تصویر خواب کوتاهم را
میکشیدم خوابی که گویی گرمی دوزخ را نوشیده بود و در هوایش
زندگی ام آب شد خوابی که چون پایان یافت

زندگی ام به پایان رسید...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:19  توسط حامد
|
این کیست...؟
این کسی که روی جاده ابدیت به سوی لحظه توحید میرود...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:12  توسط حامد
|
حس میکنم که میز فاصله کاذبیست میان دستان من و گیسوان این غریبه غمگین...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:8  توسط حامد
|
زخم های من همه از عشق است...
فقط باید مرا احساس کنی من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس به دست اوردم...
وتکه تکه شدن رازآن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذرهایش...

آفتاب به وجود آمد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:3  توسط حامد
|
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز مهمانی خورشیدند...
*...انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز ان پرنده نمایان شد...*
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:57  توسط حامد
|
یادت می یاد...
زیر بارون به من میگفتی دوستم داری به تعداد قطرات بارونی که به صورتت می خوره بدون توجه به چتری که بالای سرت بود
اما من...
دوستت دارم به تعداد قطراتی که می بارن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:51  توسط حامد
|
دیشب به یادت بوده ام
امشب ز هر شب مست تر
دیشب کنارت بوده ام
امشب به تو نزدیک تر
هر شب به یادت خفته ام
امشب زشب بی دارتر
هر لحظه نامت گفته ام
این بار پر فریاد تر
هر دفعه مستت میشدم
امشب ز تو هشیار تر
هر بار می بردی مرا
این بار من قهار تر
هر روز پنهان میشدی
این دفعه من ستارتر
توشاه میگشتی ولی
هر بار کیش ومات تر
تو ساز بلبل میزدی
من باز خوش اواز تر
توغرق در عیش و خوشی
من باز هم رقاص تر
تو چون پری رویان شب
من باز هم با نازتر
چشم تو غوغا کرده بود
چشمان من جذاب تر
تو عشق من بودی ولی
من باز هم فرهادتر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 21:25  توسط حامد
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:53  توسط حامد
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:5  توسط حامد
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 19:58  توسط حامد
|
درالقاب بر جای مانده از امواج دریا من بی سرزمین ترین موجم انتظاری نوسان داشت وصدایی در تنهایی و سکوت میگریست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 19:50  توسط حامد
|
من درد تو را ز دست اسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم کین درد به صد هزار درمان ندهم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 19:43  توسط حامد
|
سلام به ماهم که همه جانم متعلق به اوست

این وبلاگ روبه اون تقدیم میکنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:51  توسط حامد
|